Those were the days my friend
-
تاریخ: 1401/12/8 ساعت: 16:11
هر وقت عدسی درست میکنم یاد سکینه خانم توو دوران راهنمایی میفتم. تنها چیزی که میتونم بگم یکی بهتر از مامانم درست میکرد، همونه. عدسی توو لیوان با یک سوم باگت زنگ تفریح آخر اینقد میچسبید که تا زنگ میخورد همه بدوبدو میرفتن که بهشون برسه. یکی هل میداد، یکی عدسیاش میریخت زمین، دعوا میشد :)) دونهای ۵۰۰ توم...
Depression or burnout
-
تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 13:32
این چند روز گذشته ذرهای انرژی برای کارهای ضروری و غیرضروری نداشتم. اگه ولم کنن، تا روزها میتونم از خونه بیرون نرم و فقط توو این اتاق چندمتری بمونم. Adblock test (Why?)
-
تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 13:32
ظاهرا اینکه رسیدن به ددلاین بزرگ و سخت هم خوشحالمون نمیکنه مربوط میشه به super ego. واقعا فکر میکردم بعد امتحان زبان یکم آسوده میشم ولی علاوه بر اینکه کمنر از بقیه حرف زدم (البته میتونم بگم درصد خیلی کمتری هم اشتباه گرامری داشتم)، منتظر اتوبوس که بودم دیدم یه پیرمرد افتاد زمین. اول نفهمیدم باید برم ...
نوشتن برای جبران امر جبران ناپذیر - کریستیان بوبن - فراتر از بودن
-
تاریخ: 1399/1/14 ساعت: 11:16
وقتی این جمله رو خوندم، می دونستم تغییری در من شکل گرفت. تغییری به معنای واقعی کلمه، درک گذشته، حال و آینده. در گذشته، قطعا مشکلاتم اثرات جبران ناپذیری داشتند، یا من حداقل اینطور فکر میکردم. چند روز
حالم خوبه
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 14:53
دیروز کارم رو توو آزمایشگاه لفت دادم تا ظ. بیاد و ببینمش. اره تقریبا لفت دادم. اما خیلی هم نموندم پیشش. کار داشت و کار داشتم. حالم رو خوب میکنه و من الان بیشتر از همهچی به کسی نیاز دارم که حالم رو خو
فاصله طبقاتی
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 14:53
هم اتاقیم داره آهنگ گوش میده پایین و من دارم بالا گریه میکنم.
اجبار
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 14:53
جمعه عینک کلاه نبرده بودم استخر. با هزارتا منت یکی از ناجیا بهم کلاه داد ولی هیچکدوم دلشون نیومد عینک بدن. منم با چشم بسته داشتم تمرین میکردم. مطمئنم هر کی منو میدید، توو دلش میگفت مگه مجبوری؟منم توو دلم میگفتم همین چیزهاس فرق بین من و شما.
کلمات قصار
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 14:53
دیشب یه صدایی میومد که نمیدونم چی بود ولی دلم میخواست خواب باشه. یهجورایی خوفناک بود. بههرحال، میترسیدم به پنجره نگاه کنم که مبادا کسی کلهی یکی دیگه رو کوبونده باشه به پنجره و همهجا خونی شده باشه. بگذریم از اینکه همچین چیزی به خاطر جای پنجره ممکن نیست.
این قسمت: خار
-
تاریخ: 1398/3/17 ساعت: 23:40
نمیدونم چرا اینجوریه. از آزمایشگاه و درسش بگیر که استاد راهنما با اینکه دارم مثل خر براش کار میکنم، کاری برای من نمیکنه تا بچههای خر خوابگاه که بهشون میگم دلم میخواد کجا برم، فردا همونجا بدون من میرن. چه قدر خرن. (خر از بدترین فحشهایی که من به آدما میدم.) امروزم رفتن نمایشگاه کتاب. برین بمیرین.
زندگی
-
تاریخ: 1398/3/17 ساعت: 23:40
مامان داشت نبات رو میخوابوند. با خنده گفتم یعنی یه روز قراره عروسیش رو ببینیم؟!. گفت که مامان بزرگم میگه اگه ۳۰ سالگی ازدواج کنه، احتمالا تا اون موقع مرده و نمیتونه عروسیش رو ببینه. اشک جفتمون در اومد.
از من که بین بود و عدم پرسه میزدم
-
تاریخ: 1398/3/17 ساعت: 23:40
شاعر میگه تو چه دانی پس هر نگاه من چه جنونیست؟. یه شاعر زخمخوردهای هم هست البته که میگه تو چه دانی چاقوی فرورفته در شکم چه دردیست؟. کاش میشد بدون ناله کردن نوشت. اما وقتی به هدایت عزیز که اتفاقا د
انتظار
-
تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 10:25
که من واقعی داره برمیگرده؟ چه خوشخیال. پلات تویست. فکر میکردم برگشتن من واقعی اتفاق خوبی باشه؛ همونی که بدون توجه به اطرافیانش میجنگه. بدون توجه به اطرافیانش. طی وقایع پیش آمده، به سمت مرزهای بیتفاوتی غیرقابلبرگشت سوق دادهشدم. هر بار غیرقابلبرگشت بوده در واقع. اینجا نشستم و دارم به تعداد دفعاتی که ا...
حتی خودم
-
تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 10:25
من اصلا فکر نمیکردم از این آدمهای بیخودی باشم که از رو ظاهر بقیه رو قضاوت میکنن؛ آخه خیلی حواسم هست و سعی میکنم وقتی یکی رو میبینم و چیزی ازش نمیدونم، فکری هم در موردش نکنم. چند روز پیش کلیدم
حال امروز
-
تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 10:25
امروز بیهدف روی تخت دراز کشیده بودم. بیهدف و آروم. خدایا آمادهی مردنم.
خود کم نه هیچ بینی
-
تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 10:25
آی.. دیروز داشتم میرفتم باشگاه (اوه..اره میرم باشگاه دانشگاه یکی دو ماهی میشه)، سر پا مونده بودم و دختره که نشسته بود داشت کتاب میخوند. چشمم همینجوری دنبالش کرد. دقیق یادم نیست ولی میگفت: زمانی میرسه
شهریور
-
تاریخ: 1396/10/2 ساعت: 1:01
- یازدهم سعی کردم با نتیجه ی نهایی کنار بیام؛ طراحی کاربردی - دانشگاه تهران. - سیزدهم امتحان رانندگی قبول شدم! - پوزدهم جشن فارغ التحصیلی :) - بیستم مسابقات شمالغرب :) چهار طلا و یک نقره + 18:59  |
Not Like the Movies
-
تاریخ: 1396/10/2 ساعت: 1:01
سعی کردم دوباره دوستش داشته باشم ولی نمیشه. هیچ آینده ای برای خودمون نمی بینم. این خودخواهانه ست که من صرفا به خاطر اینکه میخوام اون رو کنارم داشته باشم، اجازه ندم اون یه نفر دیگه رو بشناسه و بهش فکر کنه. دیشب ازش خواستم که بذاره از زندگیش بیرون برم. اون خیلی بیشتر از من برای این رابطه زحمت کشیده و ...
تازه ها
-
تاریخ: 1396/10/2 ساعت: 1:01
خوابگاه. فدراسیون شنا. دانشکده سینما و تئاتر. هفت تیر هم مترو خوره هم تاکسی خور. سعادت آبادیم ما. 40 دقیقه الی یک ساعت در راه دانشگاه. استادا همه جَوون. درسا حجمشون خیلی زیاده (کش دار بخونین). الان هفته ی دوم خوابگاهه. غذای مامان دقیقا کجایی. استاد راهنما و آزمایشگاه cast. میگه تابستونم باید تهران ب...
در وصف چای
-
تاریخ: 1396/10/2 ساعت: 1:01
1- خونه جایی که یکی با چایی دم کرده منتظرت باشه. آره. 2- گفتن "که چی؟" بعد هر چی، حس مزخرفیه. دست خودم نیس.
خستم
-
تاریخ: 1396/10/2 ساعت: 1:01
حیف بود آذر تموم شه و چیزی توو آرشیو برای این ماه نداشته باشم. بعدا که این رو بخونم، باید یادم بیاد که دغدغهی این روزهام چی بوده. چی بوده؟ این حجم از بیبرنامگی در من بیسابقهست و خدا خدا میکنم مشروط نشم. بله. + 0:48  |