برچسب:
نویسنده: الینا کریمی
برچسب:
نویسنده: الینا کریمی
برچسب:
نویسنده: الینا کریمی
برچسب:
نویسنده: الینا کریمی
هم اتاقیم داره آهنگ گوش میده پایین و من دارم بالا گریه میکنم.
برچسب:
نویسنده: الینا کریمی
جمعه عینک کلاه نبرده بودم استخر. با هزارتا منت یکی از ناجیا بهم کلاه داد ولی هیچکدوم دلشون نیومد عینک بدن. منم با چشم بسته داشتم تمرین میکردم. مطمئنم هر کی منو میدید، توو دلش میگفت مگه مجبوری؟منم توو دلم میگفتم همین چیزهاس فرق بین من و شما.
برچسب:
نویسنده: الینا کریمی
دیشب یه صدایی میومد که نمیدونم چی بود ولی دلم میخواست خواب باشه. یهجورایی خوفناک بود. بههرحال، میترسیدم به پنجره نگاه کنم که مبادا کسی کلهی یکی دیگه رو کوبونده باشه به پنجره و همهجا خونی شده باشه. بگذریم از اینکه همچین چیزی به خاطر جای پنجره ممکن نیست.
برچسب:
نویسنده: الینا کریمی
نمیدونم چرا اینجوریه. از آزمایشگاه و درسش بگیر که استاد راهنما با اینکه دارم مثل خر براش کار میکنم، کاری برای من نمیکنه تا بچههای خر خوابگاه که بهشون میگم دلم میخواد کجا برم، فردا همونجا بدون من میرن. چه قدر خرن. (خر از بدترین فحشهایی که من به آدما میدم.) امروزم رفتن نمایشگاه کتاب. برین بمیرین.
برچسب:
نویسنده: الینا کریمی
مامان داشت نبات رو میخوابوند. با خنده گفتم یعنی یه روز قراره عروسیش رو ببینیم؟!. گفت که مامان بزرگم میگه اگه ۳۰ سالگی ازدواج کنه، احتمالا تا اون موقع مرده و نمیتونه عروسیش رو ببینه. اشک جفتمون در اومد.
برچسب:
نویسنده: الینا کریمی
برچسب:
نویسنده: الینا کریمی
که من واقعی داره برمیگرده؟ چه خوشخیال. پلات تویست. فکر میکردم برگشتن من واقعی اتفاق خوبی باشه؛ همونی که بدون توجه به اطرافیانش میجنگه. بدون توجه به اطرافیانش. طی وقایع پیش آمده، به سمت مرزهای بیتفاوتی غیرقابلبرگشت سوق دادهشدم. هر بار غیرقابلبرگشت بوده در واقع. اینجا نشستم و دارم به تعداد دفعاتی که این اتفاق افتاده، فکر میکنم. چند بار دیگه قراره عوض بشم و از این مهمتر، چند بار دیگه باید برای قبول کردن خودم بجنگم؟
برچسب:
نویسنده: الینا کریمی
برچسب:
نویسنده: الینا کریمی
برچسب:
نویسنده: الینا کریمی
برچسب:
نویسنده: الینا کریمی